هفت سالمون که بود همین موقع ها-البته یه کمی زودتر- رسیدیم به حرف «ی» ...حرفی که شاید خاتمه ی یک سال بود ولی با کمک حروف دیگه آغازگر یه راه تازه تو زندگی تک تکمون بود ؛
اون روز کتاب فارسی سال اول رو بستیم،مثلاَ یواش یواش بزرگ شدیم،هممون فاصله گرفتیم از اون روزا،از بچگی مون،از کلاس اول...از آب،بابا،نان،سیب،انار،از اون مردی که در باران آمد،از سبد مادر،از نانوا و صدها «از» دیگه...
ولی ای کاش هیچ وقت از بچگی مون فاصله نمی گرفتیم...از پاکی،سادگی و صداقتش...از اینکه کینه ای به دل نداشته باشیم...از اینکه واسه دوست داشتن دنبال دلیل نباشیم...
حیف...چه روزای خوبی داشتیم!!!