سیدمحسن
ما بدنی با یک روح نیستیم بلکه روحی هستیم با یک بدن .
آنچه که هرگز متولد نشده هرگز از بین نخواهد رفت.
اما واقعاً عشق چیست؟یک غریزه است؟یک حس است؟زمینی است؟خدایی است؟
شاید کشف ژن عشق به دست دانشمندان این پرده را به کنار زده باشد که عشق آن طور که فرازمینی و خدایی در ذهن ها تجسم یافته است نیست.بلکه حس و عکس العملی است که ترشح غدد و اعمال درون جسم انسان به آ ن هستی می بخشند. ودر واقع ارزش ما به بودن ما و واقعیت هستی ماست نه به بودن با دیگران و دلبستگی به افراد دیگر.ما تا زمانی ارزشمندیم که خودمان باشیم و اختیارمان را به افراد دیگر و به دست بازی های آنان ندهیم.
ما تنها هستیم و تنهایی تقدیر ماست.
ما ناتوانیم از عشق دائمی.و هر عشق تنها شعله ایست کوتاه که از حوادث پیش پا افتاده شکل می گیرد.در واقع عشق ابدی وجود ندارد.عشق چیست؟کنار دیگری بودن؟یا تا مرگ کنار دیگری بودن؟
همه عمر عشق را جستجو می کنیم و سر انجام تنهایی را می یابیم.پس بگذار هر کس شمع تنهایی خودش را روشن بکند.
عشق بازی تنها فراموشی رنج های بودن است...
هاشمی
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
(شریعتی)
داستان، حاوی خاطرات جوانی تنها و بدبین است که در پایان با خوردن تریاک دست به خودکشی میزند. بسیاری از منتقدان این اثر را پاره ای از زندگی خود هدایت میدانند.
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم. حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم. نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
هرچه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است. من یک میکروب جامعه شده ام. یک وجود زیان آور. سربار دیگران. گاهی دیوانگیم گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبریه، در خانه های چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلا بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند، میخواهم همه چیز را در خود حس بکنم. اما میبینم برای اینکار درست نشده ام، نه من لش و تنبل هستم. اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همه نقشه های خودم چشم پوشیدم. از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مرده ها به شمار میآیم.
این یادداشتها با یک دسته ورق در کشوی میز او بود. ولیکن خود او در تختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود.. برای خواندن متن کامل داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
به کعبه گفتم تو ازخاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا امد
تو با پا امدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
نرم افزارهای مكانیك خاك نرم افزارهای محاسباتی تحت Excel و شامل 19 آزمایش مربوط به مكانیك خاك
آنالیز الك نرم افزار رسم منحنی دانه بندی بر اساس درصدهای مانده بر روی الكها
سیدمحسن

