اصغری
مهمان غریب
مرغ بریان را که پیش کشیدند، کسی از بیرون چادر،دستی به تمنا دراز کرد. گرسنه ای بینوا که بوی غذا او را بدین سو کشانده بود. مرد اهمیتی نداد. به زنش گفت برود و ردش کند...
و به او بگوید که خدا روزی اش را جای دیگر حواله کند. زن التماس کرد.گفت: ما که دو نفر بیشتر نیستیم.او را هم مهمان این سفره کنیم. مرد فریاد کشید: همین که گفتم. زن با چشمان اشکبار رفت ودست رد به سینه ی مهمان غریبشان زد.
...سالها گذشت. روزگار چه بازی ها که با انسان نمیکند!! دست تقدیر میان آن زن ومرد جدایی افکند. زن بار و بنه ی خویش کشید تا چادر دیگر ونزد همسر دیگر. و آن اتفاق تکرار شد. کدام اتفاق؟!
همان سفره و مرغ بریان و سر رسیدن فقیری تنگ دست. اما این بار مرد کاری کرد که برازنده اش بود. ظرفی غذا کشید و دست زنش داد تا برود و غریب نوازی کند. زن تا دم در چادر رفت و غذا را داد و بازگشت، اما گریان و مضطرب!! مرد تعجب کرد. ماجرا را پرسید. زن گفت: میدانی مهمان غریب امروزمان که بود؟شوهر سابق من... و ماجرای آن روز را برای همسرش باز گفت. مرد سرش را پیش انداخت. رگه های اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد و گونه اش را خیس کرد. میدانی مهمان غریب آن روزتان که بود؟...من!!
وبلاگی برای دانلود جزوات, کتب ,مقالات, پروژه ها, نرم افزارها و...تخصصی عمران